خرید بک لینک

جذبه و زیبایی زائری از مهتری پرسید زیبایی نکوتراست یا جذبه؟ او بگفتش؛ زیبایی. زیبایی چه در جمال باشد و چه در مال باشد هر دو تهیهنی است. چو زیبایی بینی به خدا به گفتگو آیی که چه خلق کرده ای و چه مخلوقی و چه صنعی!. ولی جذبه می گویی چه خلق کردی و چه شد و عجب اینکه جذبه چندان خریدارینی نیست. در این میانه سلامتی بازی این دو را به جالش می کشد

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 10:10

پل کارونروزی برای همکاری به شرکتی رفتم که رئیس موفقش همشهری ما بود. بعد از چند دیدار کاری، یک روز از او پرسیدم: چطور وارد این تجارت شدی و به اینجا رسیدی؟. بی‌آنکه برگردد، کنار پنجره ایستاد، نگاهش را به دوردست دوخت و آرام گفت: دو دهه پیش، روز اعلام نتایج کنکور، سهم من قبولی‌ای بود که لبخند می‌آورد، اما خواهرم نه. مسیر خانه را با پدر و او پیاده می‌رفتیم. وسط گفت‌وگویی کوتاه با خواهرم، پدر شاید از حاصل او و یا شاید از رنجی قدیمی‌تر ناگهان ایستاد. پیش آمد و سیلی‌ای بی دلیل نواخت که داغ‌تر از تابستانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

عود مُشک عنبر عود مُشک عنبرامروز با پیگیری حرکات و سکنات یه آدمی در محیط کار، یه فکت آرامش بخش رو تو احوالاتش کشف کردم! ازش علت عملش رو پرسیدم. اون گفت؛ وقتی احساس ضعف، بد بیاری یا افسردگی دارم یه عود با بوی "مشک عنبر" و گاهی هم "اسپند-یاس" روشن می کنم. دور خودم چند دور می چرخونم و یه آواز میخونم تا زمانی که دودش تموم شه. پدرم گفته؛ غم و نارحتی و شر رو اینجوری از خودت جدا کن تا دود شه بره هوا. من به شوخی گفتم؛ چه خلاقیت جالبی ولی پدرتون احیانا تو جوانی به ژاپن یا هند سفر نکرده، این آیین بوداییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

قاشق چوبی و ویتامین L قاش چوبی و ویتامین Lدر فصل بهاری که گذشت به کمبود های روحانی و جسمانی خود در زندگی توجهم جلب شده بود. در میزگردی اندرونی با لوب های مختلف مغزم، به این ایده واحد رسیدم که؛ من کمبود شدید "ویتامین L" و به برگردان پارسی "ویتامین ع" دارم. عشق (Love) در من افسانه و اسطوره شده و می بایست به تکاپو عارفانه ای برای احیای مادی و معنوی آن تن دهم. در میان عشق ها، ابتدا از جسم و به تبع آن ،عشق به غذا آغاز نمودم. جدا از نوع و کیفیت غذا، اسلوب و ابزار آن هم خود مشابه وصفی از عشق است. حالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

بی بی خنکا بی بی خنکادر روزهای گرم که خورشید بر سر زمین چنان می‌تابد که حتی کلاغ‌ها کلاه حصیری می‌گذارند و گنجشگان در حوض های آب به صف حمام می کنند. تنها یک ناجی به نام ""بی بی خنکا" یا آب دوغ خیار سبزیجاتی وجود دارد که سالهاست در فرهنگ ایرانی ماموریتش را جدی گرفته است. چیزی است که ستون آتش را برای تو گلستان می کند و ورق را به یکباره به سمت خنکا بر می گرداند. ساحره آشپزی میشناختم که به سبب کمکی، دستور ویژه تهیه معجون تابستانه اش را به من لو داد. با این لطف، او برای ابد مهر راز، از این نوشیدنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

سنجابی سنجابیدر آن روزی پائیزی سنجاب بازیگوشی میان شاخه‌ها و برگ های درختان فندق جست و خیز می کرد. برادرم آن سنجاب خاکستری با دُمِ قلم‌مویی را به من نشان داد و گفت؛ حکمت کوچک و ظریفی در رفتار و اعمال سنجاب است. شکم سیر برای سنجاب، ناقوس شروع کار ذخیره کردن است نه زنگ پایان کار فکر برای به دست آوردن غذا، به مانند سایر حیوانات!. این استاد کوچک، هرگز تا وعده‌ی بعد، دست روی دست نمی‌گذارد. حتی اگر زمستان طولانی شود، جیب‌ها و گونه ایش همیشه صدای خش خش فندق می‌دهند. او مرتب در جست و خیر برای کسب غذا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

ننه کلوخی ننه کلوخیپدرم می گفت؛ در دوران کودکی با برادر کوچکترم به روستای ابا و اجدادی نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودیم. ما به عادت شهر انتظار غذای مفصلی را در ظهر می نمودیم. اما سر سفره که رفتیم غذای محقر و مقوی روستایی را مشاهده کردیم. در آن لحظه شیهه ای کشیده و با قهر و ناراحتی سر سفره نرفتم. سپس در بالا پشتبان بست با سری میان دو زانو نشستم. مدتی که گذشت کسی به دنبالم نیامد و چون صبحانه هم نخورده بودم گرسنگی امانم را برید. به اتاق برگشتم تا پرسه ای بزنم. شاید شرایط به نفعم شده باشد و کسی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

شاهزاده فوبیاها؛ عصب‌کشی سلطنتی شاهزاده فوبیاها؛ عصب‌کشی سلطنتیدوستی داشتم که در جمع به «شاهزاده فوبیاها» معروف بود؛ نه به‌خاطر قصر و تاج، بلکه چون سیم‌کشی عصبی‌اش به‌اندازهٔ یک مرکز مخابرات شلوغ بود. کوچک‌ترین محرک حسی کافی بود تا همه‌ٔ فیوزهایش هم‌زمان بپرد.دیدن الگوهای سوراخ‌سوراخ و دانه‌دانه؛ از کندوی عسل و گل نیلوفر گرفته تا سری دوش حمام و فیلتر سینک ظرف‌شویی، برایش حکم اعلام جنگ داشت. حتی سطوح مات و یونولیتی را نمی‌توانست لمس کند؛ فقط کافی بود انگشتش به آن‌ها بخورد تا دچار چندش، انقباض عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

چشمک ناخواسته چشمکِ ناخواستهپلک پایین‌ چشم راستم در روز جاری ظهر می پرید، و به نظر می آمد رگ زیر آن، به تپش افتاده است. نه دلشوره و بی خوابی داشتم، و نه ازدیاد کافئین خون و کمبود تغذیه ای گریبانگیرم بود. مادر می گوید؛ وقتی یکهو پلک چشم بپرد یا از دل یکی داری می گذری و دلتنگت است و یا اگر مخصوصا پلک پائین بپرد مهمان و خبری نطلبیده برای تو در راه است!. در این شرایط مادر سماور را بار می گذارد تا هم چشم آرام شود و هم اگر واقعا مهمانی از راه رسید، دست خالی نماند. می گویند اگر پلک سمت راست بپرد خبر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

امروز رو در چند باب بگم؛- از پسرک تتوخورده نازک نارنجی با شلوار بگ و پیرهن گونی طور پرسیدم؛ یه نکته ای بگو تا منتت رو بکشم! خندید گفت؛ باشه. بر عکس اینکه همه فکر میکنن من ته جوب بزهکاریم، ولی من هر روز خیلی ثواب میکنم. پرسیدم؛ خوب اونوقت چطوری؟ فرمود؛ من هر روز به همه دخترا و خانم های زشت عابر این خیابون خیره میشم و به چشم عاشقی نظر می کنم. ولی نسبت به دخترای خوشگل بی تفاوتم. پرسیدم خوب این ثوابش کجاست؟ گفت؛ اونها با توجه زیادو نگاه سفارشارانه و متعجبانه من سر شوق میان و قند تو دلشون آب میشه! مطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

سایه ای در آفتابدوست من روزی با همسرش دچار بحث و اختلاف شد. در آن دمادم مشاجره ناگهان از اعماق ذهنش خاطره ای از یکی همکلاسی ها به نام برزو به یادش آمد.به همسرش گفت؛ یک زن همه چیز تمام و کمال گرا نمی بایست از یک مرد انتظار همه چیز در حد اعلا داشته باشد. برزو و پریچهر مگر اینطور بودند. همسرش فریبا حین صحبت گفت؛ این گره گوری ها که هستند که وسط کلام من اسم شان را می آوری. من گفتم؛ این دو سرگذشت عاشقانه ای دارند که شنیدن آن خالی از لطف نیست. قراری می گذارم تا با آنها در جایی ملاقات کنیم. همسرم ابتدا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

داستان کوتان: پرسه در حوالی وادی ایمن: 72ساعت مواجهه با ویروس کرونا و مکالمات ذهنی داستان پیش رو براساس برخی وقایع واقعی و برخی وقایع در بستری داستانی نوشته و تدوین شده است. در فصل زمستان 1400 و نزدیک ایام عید نوروز، پس از سه ساعت مسافرت در ترمینال جنوب تهران از اتوبوس پیاده شدم. در طول سفر مطابق دستورالعمل "انجمن متفکران خواب نورد" (که تئوری های پیچیده شیوه خواب راحت در اتوبوس، قطار و هواپیما رو پیشنهاد میکنن)، عمل کرده بودم.

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 20:08

داستان کوتاه: یاکریم 6 و 9 صبح یک روز سرد زمستانی قبل از رفتن به سمت محل کارم به سوپر مارکت کوچک کنار خانه ام برای خرید سر زدم. من با صاحب مغازه ( "فروشنده") همیشه حین خرید یک صحبت و خوش و بشی دارم و در مورد مسائل مختلف سیاسی و مذهبی و اعتقادی به طور شوخی و برخی اوقات جدی صحبت می کنیم. ایشان به جهت حسن خلق و روحیه ایشان ، مثبت بودن و از سوی دیگر داشتن مدرک دکترا! در محل به "اکسیژن" معروف است. اکسیژن پس از خرید به من گفت من روی کاغذ یه چیزی مینویسم اون رو

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 20:08

سیب سرخی برای کربلا برای کار علمی در دانشگاهی بودم، وقفه ای در کار افتاد و همکاران صحبت های کوتاهی با هم داشتند من در میان صحبت های همکاران توجهم به صحبت خانومی جلب شد. با خنده می گفت پسر خاله ای اهل دین ایمان داشت که پس از پایان تحصیل با حقوق معمول در جایی استخدام شد. این آقا به حکم کار معمولی، حقوق متوسط و ظاهر ساده و همچنین اعتقاداتش به هر جایی برای خواستگاری می رفت جواب مثبت نمی شنید. پس از یکسال دچار افسردگی و سستی در عقاید شد و تصمیم به مهاجرت گرفت.

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 20:08

ساعت، ساعد و سوت ساعت ما ایستاده بود و می بایست باطری آن عوض می شد. به مغازه ای شکیل رفتیم. اقایی عظیم الجثه در پشت پیشخوان بود و ساعت را گرفت و گفت معمولی بندازم یا اصل! ما گفتیم که حالا بنداز بندازه اصل بنداز ، خندید و گفت فلان مبلغ با گارانتی یک ساله! گفتیم در صورت امکان مرحمت بفرمایید تخفیف دانشجوی و نه حتی تخفیف دانش آموزی بدید. باز لبخند زد و گفت نمی شه و ما بالاجبار ساعت را نالان و سوت زنان دادیم.

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 20:08

صفحه بندی