خرید بک لینک

شاهزاده فوبیاها؛ عصب‌کشی سلطنتی

شاهزاده فوبیاها؛ عصب‌کشی سلطنتی
دوستی داشتم که در جمع به «شاهزاده فوبیاها» معروف بود؛ نه به‌خاطر قصر و تاج، بلکه چون سیم‌کشی عصبی‌اش به‌اندازهٔ یک مرکز مخابرات شلوغ بود. کوچک‌ترین محرک حسی کافی بود تا همه‌ٔ فیوزهایش هم‌زمان بپرد.
دیدن الگوهای سوراخ‌سوراخ و دانه‌دانه؛ از کندوی عسل و گل نیلوفر گرفته تا سری دوش حمام و فیلتر سینک ظرف‌شویی، برایش حکم اعلام جنگ داشت. حتی سطوح مات و یونولیتی را نمی‌توانست لمس کند؛ فقط کافی بود انگشتش به آن‌ها بخورد تا دچار چندش، انقباض عضلات، سیخ‌شدن موهای گردن و پلک‌های نیمه‌افتاده شود. خودش همیشه می‌گفت: انگار یکی با سوهان پشت مغزم را می‌سابد یا سوزن را یواش یواش در استخوان‌هایم فرو می‌کند.
این‌ها فقط حس‌های ناخوشایند نبودند؛ یک مجموعهٔ جامع رفلکس‌های نخاعی و عصبی بودند که مثل مالیدن سمباده بر روی اعصاب برهنه، وجودش را می‌سوزاندند. در مغزش، آمیگدالا ( نگهبان ترس) بی‌وقفه آژیر خطر را روشن می‌کرد و عصب‌های بینایی، تصویرها بی‌ خطر را جدی می‌گرفتند. به این فهرست، کابوسِ فضاهای بسته و خفه‌کننده را هم اضافه کن؛ جایی که نفسش در قفسهٔ سینه به‌سنگینی گلولهٔ توپ جمع می‌شد. تلاقی همهٔ این ترس‌ها، فورانی بود از واکنش‌های نخاعی و هورمونی که فقط از یک سیم‌کشی بیش‌فعال برمی‌آمد. روزی، ناامید و خسته، نزد یک حکیم آمد و گفت:پیش از آنکه سیم‌کشی‌ام مفصل بسوزد، کمکم کن!. حکیم لبخندی زد و گفت:
حالت مثل دندان‌دردِ عمیق است؛ باید عصب‌کشی کنی، نه در دندان، بلکه در ذهن. پس با تبییناتی درباره مکانیزم ترس و تمرین‌های مرحله‌به‌مرحله، او را وارد مسیر ترس‌زدایی کرد. آرام‌آرام، سیم‌کشی ذهنش بازآرایی شد. حالا می‌توانست وسط یک میدان مینِ پر از محرک‌ها قدم بزند، بی‌آنکه حتی یک انفجار رخ دهد. من پس از این احوالات به او گفتم شما دیگر شاهزاده به حساب نمی آیید و باید نام نیکوی دیگری برایتان برگزیده شود.

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

صفحه بندی