قاش چوبی و ویتامین L
در فصل بهاری که گذشت به کمبود های روحانی و جسمانی خود در زندگی توجهم جلب شده بود. در میزگردی اندرونی با لوب های مختلف مغزم، به این ایده واحد رسیدم که؛ من کمبود شدید "ویتامین L" و به برگردان پارسی "ویتامین ع" دارم. عشق (Love) در من افسانه و اسطوره شده و می بایست به تکاپو عارفانه ای برای احیای مادی و معنوی آن تن دهم. در میان عشق ها، ابتدا از جسم و به تبع آن ،عشق به غذا آغاز نمودم. جدا از نوع و کیفیت غذا، اسلوب و ابزار آن هم خود مشابه وصفی از عشق است. حال می بایست زمینه چینی برای ایجاد آرامش و انرژی مثبت بیشتر در تناول خوراک جسم می نمودم. ناخودآگاه ایده قاشق و چنگال چوبی دست ساز به جای قاشق های فلزی و پلاستیکی مرسوم به ذهنم رسید. پس از سبک و سنگین کردن و تعقل چند جانبه به این منطق رسیدم که؛ قاشق، چنگال و چاقو چوبی از درخت گردو را برای وعده های غذایی خود و در قرار های دوستانه و خانوادگی و از درخت زیتون را برای قرارهای کاری و آکادمیک انتخاب کنم. چوب گردو رایحه ملایم و طبیعی دارد و وقتی با گرما و طعم غذا در هم می آمیزد، وارد تجربه مزه می شود. این چوب غذا را از حالت بی بو و سرد قاشق فلزی استیل یا پلاستیک، خارج کرده و سبب تماس بیشتر آدمی با طبیعت می شود. در وعده ای با قاشق چوبی دست ساز از ظرف برنج لقمه ای بر گرفتم، به آنی گویی رنگ ها اطرافم و حس من به محیط زیباتر شد. ناخودآگاه ذهنم به حس روستایی و سنتی کشانده شد و نوعی اتصال زنده و پویا به زمین و طبیعت در من رخ داد. در مدت کوتاهی حضور ساده این قاشق و چنگال یکی از لوازم همیشگی تجمل گرایی من در کیفم همراهم گردید که پس از مدت کوتاهی با لیوان و شانه چوبی همنشین شد. همین که پیش خود بدانی قاشق و چنگال تو خاص و از چوب گردو دست ساز است، ناخود آگاه حس آئین گونه و اشرافی را به غذایت اضافه می کند. آئینی که در آن فلزگرایی حرام و لبخند چوبی واجب است. پس از مدتی دیگر چوب را در ظرف سرامیکی نگذاشتم و بشقاب من نیز مشابه قاشق و چنگالم از جنس چوب دست ساز شد. بدین ترتیب موقع در دهان گذاشتن قاشق چوبی برای هر لقمه ای از غذا، حس بوسه ای گرم از جنگل را داشته و خود را در وسط تنه و حساری از درخت گردو یا زیتون در آرامش می دیدم. انرژی غیر قابل وصف و ماورائی در وعده گاههای نهار یا شام من پدید آمد که لمس جهانی موازی را سبب شده بود. حال احساس می کنم کمبود ویتامین L (یا ویتامین ع) مرا رسما از عصر فلز پائین کشید و به عصر چوب وارد کرد و بدین نحو بخشی از ویتامین بدن من تامین شد. گاهی در حین غذا خوردن احساس می کنم خود درخت گردو دارد قاشق به قاش غذا را در دهان من می گذارد و دست های من بخشی از درخت زندگی شده اند. هر لقمه جشن صلح بین آدمیزاد و طبیعت است و به مثال درختان از آتش دنیوی و اخروی ترس در من افتاده است.
با گذر زمان این اسباب زندگی در حیات من نهادینه شد و فاصله من با غذا به جای فولاد یک است. دیگ غذایم نیز، به جای فلزی، گلی و کوزه ای شده و بشقاب و نمکدان نیز از درختان است. حتی سفره از پارچه و چرم حیوانی و سینی هم از چوب شده است. به نظرم آمد شاخه هایی که در درخت گردو و زیتون در باد و باران می رقصیدند،حال با خورشت فسنجان و آبگوشت من می رقصند. حال باید به سراغ بازسازی سایر جنبه های روحی و جسمی ویتامین L بروم.
برچسب:
نویسنده: روژان اسدیپور