سایه ای در آفتاب
دوست من روزی با همسرش دچار بحث و اختلاف شد. در آن دمادم مشاجره ناگهان از اعماق ذهنش خاطره ای از یکی همکلاسی ها به نام برزو به یادش آمد.
به همسرش گفت؛ یک زن همه چیز تمام و کمال گرا نمی بایست از یک مرد انتظار همه چیز در حد اعلا داشته باشد. برزو و پریچهر مگر اینطور بودند. همسرش فریبا حین صحبت گفت؛ این گره گوری ها که هستند که وسط کلام من اسم شان را می آوری. من گفتم؛ این دو سرگذشت عاشقانه ای دارند که شنیدن آن خالی از لطف نیست. قراری می گذارم تا با آنها در جایی ملاقات کنیم. همسرم ابتدا مقاومت کرده وگفت؛ نیاز به این حواسپرتی ها نیست و شما به جنگ نفس خودتان بروید. با اصرار من در پارک جنگلی ناژوان اصفهان دیداری چهار نفره را به صرف کباب خانگی ترتیب دادیم. بدین صورت پس از سالها آن دو را دوباره دیده و با همسرم نیز آشنا شدند. همسرم و همسر ایشان مدتی با هم گپ زده و اختلاط نمودند.
نزدیک دو دهه گذر زمان سبب چروک های پنجه کلاغی در کنار چشمان پریچهر، خمی در آبرو و پیشانی و در ادامه ریزش و سفیدی مو برزو شده بود. اضافه وزن نیز در هر دو تا اندازه ای دیده می شد. سپس از برزو خواستم داستان خود را بگوید. حال من به عنوان راوی سخن او را روایت می کنم. برزو در دوران دانشجویی پسری با هیکل تنومند و فربه بود. از آن سو صدای باریک اش سبب انگشت نمایی ، شوخی و تمسخر و دست آخر مهجوریتش در دانشکده شده بود. در وصف مصائب او اینکه دو ترم مشروط شده و با پر کردن تعهدنامه کتبی اجازه ثبت نام در ترم های تحصیلی واپسین را یافته بود. به جهت فرار از انزوا به طور مستمر سعی و کوشش زیادی معطوف به حضور در جمع همکلاسی ها می کرد. یکی از جمع های بسیار مورد نظرش گروهک پسران دردسرساز (GPD) دانشکده بود. به طور معمول در جمع آن رفقا او را دست انداخته و تحقیر می نمودند. او به همین میزان در جمع بودن نیز رازی و خشنود بود. روزی GPD جهت تدارک ملعبه ای برای شوخی و مزاح دختری را به او نشان دادند. آن دختر صاحب جمالات زیباترین دختر آن دانشکده و از نظر تحصیلی شاگرد اول رشته خود بود. او از یک سو ملکه دل های عاشق و از جهت دیگر محبوب اساتید و مدیریت دانشکده بود. آنها برزو را تخت فشار و عذاب گذاشتند تا جرآت پیدا کرده و به آن دختر پیشنهاد آشنایی دهد. گروهک پسران دردسرساز مطمئن بود دختر جواب رد مفتضحانه ای می دهد. بدین صورت علاوه بر خوار و خفیف شدن برزو، خوراک خنده بسیار جذابی برای آنها می شود. برزو بی تفاوت به سرانجام کار دل به دریا زد. در یک ظهر پس از کلاس در روبروی همه به نزد دختر رفت و پیشنهاد آشنایی را داد.
برزو چون اعضای آن گروهک، انتظار برخورد دور از نزاکت و پرخاشگرایانه ای را از جانب دختر داشت. اما آن دختر (پریچهر)، لحظه ای به اطراف نگریست و متوجه نقشه آن گروه پسران شد. او می خواست نگذارد نقشه سیاه آنها برای ضایع شدن برزو جلوی بچه های دیگر دانشکده موفق شود. علاوه بر این بی مزد و مواجب، در بازی آنها بازیگر نقش مکمل زن شود. از این رو به حرف های برزو که بسیار با ادب و خجالتی تکلم می کرد،گوش سپرد. در این حین برزو که دید آفتاب گهگاه به چشمان دختر می تابد، پشت به آفتاب ایستاد و از او خواست روبرویش و در سایه هیکل تنومند او باشد. پریچهر در آن لحظه نگاه عمیقی در چشم برزو نمود و به یاد خاطره مشابه اش در دوران کودکی با پدربزرگش افتاد. این سبب بیدار شدن وجهی دیگر از احساسات دختر و باز شدن دری متفاوت به خانه فراموش شده عواطفش شد. پریچهر از او تشکر نمود و برزو گفت؛ من مثل یک درخت هستم و تو یک گل سرخ در همسایگی آن!. دختر لبخندی زد و گفت؛ شیاد و زبان باز هم هستی و این مدت ما خبر نداشیم. تو یک فیل هستی و من یک آهو! برزو گفت؛ شوهر آهو خانم فیله!. پریچهر با خشم کیف در دستش را بالا برد که به برزو بزند که یادش آمد که روی سن و روبروی تماشاچیان است. برزو برای عوض شدن بحث مقداری در مورد خود و خانواده اش و سرگرمی ها صحبت نمود. پریچهر با زبان بدن هوشمندانه خود را مشتاق نشان داد. در آخر گفت؛ یک وقت هوا و خیال برت ندارد! من برای آنکه دوستانت تو را مسخره نکنند و در ادامه من و شما بازیچه آنها نشویم به تو جواب رد نداده و رفتار چکشی ننمودم. من با چندین نفر چنین برخوردی داشته ام ولی تو معلوم است بازیچه دست آنها شده ای.
برزو گفت؛ پریچهر می شود روز آینده همین ساعت باز در اینجا با هم صحبت کنیم. دختر با اکراه و به سبب رودربایستی به سادگی پذیرفت. برزو زمانیکه به جمع پسران باز گشت؛ آنها آغاز به زوزه کشیدن، واق واق و شیهه نمودند. گاهی نیز پنجه ها و سم هایشان را به زمین و در و دیوار می کشیدند. زمان آینده نیز صحبت برزو و پریچهر ادامه یافت. برزو در آن روز بر روی یکی از دستانش از آرنج تا نوک آنگشتان درختی کشیده و در کف دست دیگر گلی نقاشی کرد. به قول همکلاسی هایش دستان او اندازه یک نان بربری بود و آن درخت واقعا جلوه داشت. در آن قرار او درخت را در کنار آن گل نشان پریچهر داد. پریچهر با تعجب دست بر دهانش گذاشته و خندید. او گفت؛ تو بهتر است وقت خود را صرف کسی کنی که شاید تو را بپسندد و این خلاقیت و انرژی از دست نرود. برزو لحظه غمگین شد و سرس را پائین انداخت. پریچهر برای فرار از این مهلکه و تله های احساسی مترصد رفتن بود.
در این هنگام گربه ای سیاه که یک پا نداشت میو میو کنان از کنار آنها رد می شد. در لحظه نهایی خداحافظی، پریچهر گفت؛ خوب من ب.... برزو صحبت او را قطع کرد و گفت؛ می دانی چرا این گربه نر بالغ یک دست دارد؟ پریچهر گفت؛ حتما نقص مادرزادی بوده، تصادفی کرده یا حیوان آزاری کرده اند. برزو گفت؛ نه! به خاطر عشق و جادوی سیاه است!. در دانشکده حتما قبلا دختری پسری را می خواسته است. پریچهر گفت؛ به حق چیزای نشنیده و ندیده، برای چه؟!. مادربزرگم می گوید؛ در هر محله و خانه ای گربه است اجنه و ارواح در رفت آمدند. بچه گربه سیاه بدشانس ترین و شوم ترین اقبال را دارد. دست یا پای چپ گربه را با ذره ای لباس، کتاب یا موی کسی را عاشق او هستند را پیش دعانویس و رمال می برد. او هم زندگی او را طلسم و جادوی سیاه می کند. اگر نگاه کنی پنجه یکی از دست هایش را هم ندارد. احتمالا دوبار از او برای جادو جنبل استفاده شده است. احتمالا تا چند ماه دیگر دم و چشمش هم به سبب بازی های عشقی آسیب می بیند!. گربه قرین موجودات ماورائی است. پریچهر؛ با دگرگونی جیغ کوتاهی زد و براب گربه آغاز به دلسوزی کرد و گفت؛ آخه این حیوان بیگناه و بی زبان را برای چه این بلا را به سرش آورده اند. من برخی اوقات در پارک یا برخی محله ها گربه های معلول از پا و دست، بی دم وحتی کور مشاهده می کردم. اما به هیچ وجه گمان نمی کردم بدین دلایل خرافی است. وای بر من! بلا بدور. این مبحث را برای دوستام تعریف خواهم کرد. برزو با اعتماد به نفس بیستر ادامه داد؛ مادر بزرگم می گفت؛ کلاغ سیاه و گربه سیاه و آینه سیاه شگون ندارد و تردد زیاد آنها در هرجا انرژی منفی و پای موجودات ماورائی را بدانجا می کشد.
پریچهر که این محور عجیب سبب تفریح و کنجکاویش گشته بود، گفت؛
من فکر نمی کردم شما عقل تان به اینجاها هم قد بدهد و از این شرح جادویی داشته باشید. خوب، بدک نبود از مصاحبت با شما خشوقت شدم. در این هنگام گربه سیاه از پشت به نزدیک برزو آمد و بی آنکه بررو بداند خودش را به او مب مالید. پریچهر با انگشت به او اشاره کرد و جیغ کوتاهی زد. برزو با خنده گفت؛ نترس!. من خیلی خوس سانیم. وقتی گربه ای خودش را به آدم می مالد حتما روح نامرئی مرا می شناسد و امن می داند. به من ارتعاش محافظت و تعادل می بخشد. پریچهر گفت؛ بله، آقای متخصص گربه سانان. دفعه قبل نقش فیل را بازی کردی و حالا گربه و پلنگ را. خوب، اگر کاری با من ندارید مرخص می شوم. خداحافظ. در روز بعد برزو دوباره به سمت پریچهر رفت. سه پسر ترم بالایی به طور جداگانه به سمت او آمدند. ارژنگ، بهزاد و سهیل که از خاطر خواهان پرو پا قرص دختر بودند با او در دو سه برخورد درگیری لفظی و فیزیکی پیدا کردند. در آن هنگام دختر از آنها می خواست در ارتباط ها و زندگی او دخالت نکنند. اما آن پسران گوششان بدهکار نبود. در این میان کار به خشونت کشید و آن دو سه نفر کتک مفصلی از برزو خوردند. این امر سبب بازخواست انضباطی او در دانشکد شد. اما با شهادت پریچهر ختم به خیر شد. با پر کردن تعهدنامه اخلاقی تیر خطر اخراج از پس کله او گذشت. دخترک که با شگفتی و رضایت به این رخدادها می نگریست، حس حمایت و مسئولیت پذیری برزو او را تحت تاثیر عمیقی قرار داد.
در هنگام ترک کمیته انضباطی و روبروی در خروجی سالو، پریچهر به سرعت لحظه ای به کنار برزو آمد و با طعنه به او گفت؛ دست مریزاد!پس هم درخت هستید ، هم فیل و گربه سان و حالا هم شیر بیشه جنگ و نبرد شده اید!.
برچسب:
نویسنده: روژان اسدیپور