خرید بک لینک

ننه کلوخی

ننه کلوخی
پدرم می گفت؛ در دوران کودکی با برادر کوچکترم به روستای ابا و اجدادی نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودیم. ما به عادت شهر انتظار غذای مفصلی را در ظهر می نمودیم. اما سر سفره که رفتیم غذای محقر و مقوی روستایی را مشاهده کردیم. در آن لحظه شیهه ای کشیده و با قهر و ناراحتی سر سفره نرفتم. سپس در بالا پشتبان بست با سری میان دو زانو نشستم. مدتی که گذشت کسی به دنبالم نیامد و چون صبحانه هم نخورده بودم گرسنگی امانم را برید. به اتاق برگشتم تا پرسه ای بزنم. شاید شرایط به نفعم شده باشد و کسی از من دلجویی کرده و غذایی اختصاصی برایم مهیا شده باشد. امید داشتم غیبتم آن قدر سنگین بوده باشد که همه چیز را به هم بریزد و این سلاح کوچک و اما تیز که قهر ساختگی بود، قلب آنها را زخمی و متاثر سازد. مادربزرگ تا چشمش در اتاق به من افتاد، گفت؛ فلان فلان شده کجا بودی؟! "هر مردی هفت تا مادر گبر" می خواهد تا نازک نارنجی بار نیاید و به سادگی نرنجد. منظورش این بود که مادرت می بایست مهر و عطوفتش را پشت یک چهره سخت پنهان می کرد تا تو به اصطلاح آدم بار بیایی. هفت تا از آنها هم، یعنی نهایت سخت گیری را بر تو روا می داشت!. به این حرف به من فهماند اینجا جایی برای نازکشیدن و دلسوزی نیست. این رفتار محکم و بدون ترحم مادربزرگ مرا در آن عالم کودکی به گریه و تته پته انداخت. در این پدربزرگ و برادرم هم از قبل تحدید شده بودند که وارد ماجرا نشوند. سپس ننه به بیرون از اتاق رفت. چند لحظه بعد در حالی که یک تکه کلوخ و یک تکه سنگ در بشقاب غذا گذاشته بود، بازگشت و آنرا جلوی من گذاشت!. من با زاری و انابه گفتم همان غذا را می خورم بیاور. ولی ننه گفت؛ من آن غذا را با محبت برایت پختم نخواستی، حالا طعم خاک و سنگ را بچش، بچه ننر!. چرا سر من داد زدی، حتی پدر بزرگت هم جرات چنین کاری را ندارد. ظاهرا پدر ما آبشاری اشک می ریخت و به حالت تو رو خدا ، تورو خدا گفتن افتاده بود . بدین صورت مادربزرگ بازی را به سطح بالاتری برد بی آنکه با من بجنگد، التماس کند و نه اینکه حتی خیلی عصبانی شود. او با یک حرکت نمادین تمام فلسفه قهر و بالا پشتبان رفتنمان را به ما برگرداند. در آخر پس از یک ساعت با وساطتت حضار و عجز و لابه بسیار ما، در بشقاب ما به جای سنگ و کلوخ غذا گذاشت. آن غذا همچنان خوشمزه ترین غذایی بوده که در عمرم خورده ام و حتی یک ذره از آن کف بشقاب نماند. من قدر زحمتی را که برای آن کشیده شده بود را شیرفهم شده بودم. پس از سال‌ها در بزرگسالی همیشه با مادربزرگ شوخی می کردم و می گفتم؛ ننه کلوخی، اگر من به جایی رسیده ام و استاد دانشگاه شده ام، بابت آن برخورد سنجیده تو بود. اون هم با اشاره ای گفت؛ شانس آوردی جلوت گذاشتم، اگر باز تکرار میکردی سنگ و کلوخ رو پرت می کردم سمتت

برچسب: نویسنده: روژان اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 4:24

صفحه بندی